اسمم سهیله و از خاندان کریمی های حصارزیرک شهریار . متولد بهارم و فروردین . هفتمین روز از سال هزار و سی صد و پنجاه و یک ، ساعت شیش و چهل و پنج دقیقه ی غروب تو بیمارستان شهید اکبر آبادی ( فرح سابق ) طلوع کردم ، اون هم چه طلوعی ! نافم رو با حادثه و التهاب بریدند ! دوران مدرسه رو تو شهریار گذروندم و خدمت سربازی رو هم تو شهریار . از سال 74 درگیر فعالیتهای سیاسی شدم و تا به خودم بیام شدم یه پا روزنامه نگار . مصاحبه می گرفتم ، مقاله سیاسی می نوشتم ، متن ادبی و شطح انتقادی دست و پا می کردم . عکس خبری و بحران می انداختم و گزارش تنظیم می کردم و حتی صفحه بندی اون هم روی لیات و دستی انجام می دادم و ... از این وری ها شلمچه و جبهه و از اون وری ها هم یه 2 روزی تو ملت بودم . در حین کار هم یا وزارت اطلاعات بازداشتم می کرد یا اطلاعات ناجا. یا دوربین عکاسی تو سرم خرد می شد ، یا مشت و لگد نثارم . و همه ی این ها تازه اول ماجرا بود ! پدرم یه مرد بود از جنس پولاد . خیلی مرد تر از اونی که بتونم توصیفش کنم . مرد بود و مرد مُرد . وتازه وقتی که مُرد ، من و خیلی های دیگه فهمیدیم که کنار چه عظمتی عرض اندام می کردیم . با رفتن اون و بریدن من از خیلی مدعی ها ، تصمیم گرفتم تو بهشتی که پدرم درست کرده بود به کار با شرافت کشاورزی بپردازم و شروع هم کردم . دو ماه بیشتر از این کارم نگذشته بود که پام لغزید تو یا لثارات . و هر روز بیشتر از دیروز اسمم افتاد سر زبونا و ظرف چند ماه رفتم تو فاز فیلم سازی و کار مستند . 52 سال پس از شهید سید مجتبی نواب صفوی سردبیر هفته نامه ی منشور برادری بودم که کار مستند سازیم شتاب گرفت . آمریکا اومد بغل گوشمون و کرم رفتن به عراق هم افتاد تو جون من . تو عراق به مدت 18 روز مهمون برادران عراقی بودم و 126 روز هم مهمون برادران آمریکایی ! و وقتی برگشتم به ایران ، نگه داشتن شرافت رو در ادامه ی کار مستند سازی دیدم و سه هفته بعد پاشنه ی فیلم سازی رو باز کشیدم . تا پایان سال 85 حدود 30 عنوان و دقیق تر بگم ، 29 عنوان مستند ( و بعضا مستند _ داستانی ) کار کردم که سر جمع 63 قسمت برنامه شد . و حالا که در خدمت شما هستم و یه چند ماهیه کتاب ، اون هم تو باب دفاع مقدس دارم می نویسم که وقتی بیرون بیاد شما هم با خبر می شید . همین ... !